totti10

خرید بک لینک
بعد یکی دوساعت که اومدیم بیرون، کارشون تموم شده بود...و ما هم رفتیم خونه خودموناما فرداش دوباره رفتم ولی کسی نبود،پدربزرگم گفت اگه وقت داری بمون چند روزی خونه تکونی کنیم گرد گیری کنیم دست تنهاییم،گفتم چشم میمونم...ولی خونوادمون کلی کار داشتن و رفتن...و من موندم تنها و...شب شد و داییم و زن داییم اومدن و دیدن منم هستم ، داییم گفت موندی کمک؟گفتم آره دیگهزن داییم که اسمش مرضیه بود گفت عه چه خوب پس فردا میام خونه بابابزرگو یه روزه تمیزش کنیم که بعدش بیای کمک ما...گفتم ای به چشم...فردا صبح زود بیدار شدم و لباس پوشیدم و مرضیه هم اومد با یه مانتو بلند و چسب قرمز که برجستگی کونش و سینه هاش دیوونه کننده بود یه روسری گلگلی هم سرش بود که بیشتر وقتانصف موهاش بیرون بودداییم هم رفته بود سر زمین و باغشون سر بزنهبا هم دیگه کلی وسایل جابجا کردیم و تمیز کاری کردیم تا ظهر که حسابی گرم شد و خیس عرق شدیم زن داییم روسریشو درآورد و گفت امیرجون از خودمونه دیگه پختم از گرما...! معلوم بود موهاشو تازه رنگ شرابی زده بود...که بدجوری منو مست کرد...موهای شرابی روی صورت سفیدش ترکیب فوق العاده ای بودداشتیم با یه سطل آب کف آشپزخونه رو تمیز میکردیم که دستم خورد و ریخت روی مرضیه و مانتوش خیس شد،گفتم آخ ببخشید عزیزم!یهو با تعجب نگا کرد و بالبخند گفت خواهش میکنم عزیزمسرمو انداختم پایین مثلا خجالت کشیدم ههههرفت اون اتاق که یه مانتو از مادربزرگم بگیره گفت همه لباسارو جم کردم پیدا نمیکنی الان کهمنم ذوقمرگ شدم که الانه که بیخیال شه وبا بلوز شلوار بیاد،که بعلهههه...طبیعی کرد دیگهاومد یه بلوز مشکی یقه باز که بالای سینه های مرمریش مشخص میشد و البته یکمی گشاد بودکونشم که اصلا تو شلوارش جا نمیشد خم که میشد میخواست جر بخوره totti10...

ما را در سایت totti10 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 19:30

از همه چی خسته شده بودم،نه کار داشتم،نه درس میخوندم،نه هدف داشتم هیچ احساس پوچی میکردم بالاخره بعد کلی بالا و پایین تصمیم گرفتم دفترچه خدمت مو پست کنم .آموزشیمو تموم کردم،خیلی دوس داشتم وقتی تقسیم میشم بیفتم شهرستان خودمون چون اکثر فامیلامون شهرستان بودن .بعد چن وقت بدو بدو و این و ببین اونو ببین موفق شدم کسی رو تو شهرستانمون پیدا کنم که میخواست تو شهر خودش ینی تهران خدمت کنه بالاخره کارای اداری تموم شده و بقیه خدمتو انتقالی گرفتم برای شهرستان .از همون اول چون بابام آشنا زیاد داشت تو شهرستان( آخه اونجا بزرگ شده بود)به من مرخصی دادن ینی ۴۸ تو پادگان ۲۴ ساعت مرخصی .تو شهرستان فامیل زیاد داشتیم ولی اکثرا بدرد نخور بودن،یه پسر عمه داشتم با این که اختلاف سنیمون باهم زیاد بود ولی خیلی باهاش حال میکردم .پسر عمه ام قهوه خونه داشت و من هر وقت پادگان نبودم تو قهوه خونه یا داشتم منچ بازی میکردم یا با گوشی ور میرفتم یا قلیون میکشیدم .سر اصرار پسر عمه ام هر وقت مرخصی بودم شبا میرفتم خونشون واقعیت اوایل خیلی معذب بودم ولی بعد یکی دو ماه دیگه انگاری خونه خودمون بود میرفتم دوش میگرفتم لباسم اونجا بود حتی وقتی میرفتم پادگان گوشیمو میزاشتم خونشون هی این راحتی اوج میگرفت تا جایی پیش رفتیم که عروس عمه ام (آخ) جلوی من با بلوز و دامن میگشت بدون روسری برا پسر عمه ام عادی شده بود این قضیه .داشتیم به خوبی و خوشی خدمتو میگذرونیدم که ، یه روز خیلی خسته و کوفته از پادگان اومدم بیرون و مستقیم رفتم خونه پسر عمه ام،همین که رسیدم یه دوش گرفتمو گرفتم خوابیدم .چشامو که باز کردم به ساعت نگا کردم ۵ عصر بود ۷-۸ ساعت شیرین خوابیده بودم از سر جام بلند شدم حال بیرون رفتن نداشتم تصمیم گرفتم بمونم خونه و قهوه خونه نر totti10...

ما را در سایت totti10 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 19:30

صفحه بندی