از همه چی خسته شده بودم،نه کار داشتم،نه درس میخوندم،نه هدف داشتم هیچ احساس پوچی میکردم بالاخره بعد کلی بالا و پایین تصمیم گرفتم دفترچه
خدمت مو پست کنم .آموزشیمو تموم کردم،خیلی دوس داشتم وقتی تقسیم میشم بیفتم شهرستان خودمون چون اکثر فامیلامون شهرستان بودن .بعد چن وقت بدو بدو و این و ببین اونو ببین موفق شدم کسی رو تو شهرستانمون پیدا کنم که میخواست تو شهر خودش ینی تهران خدمت کنه بالاخره کارای اداری تموم شده و بقیه خدمتو انتقالی گرفتم برای شهرستان .از همون اول چون بابام آشنا زیاد داشت تو شهرستان( آخه اونجا بزرگ شده بود)به من مرخصی دادن ینی ۴۸ تو پادگان ۲۴ ساعت مرخصی .تو شهرستان فامیل زیاد داشتیم ولی اکثرا بدرد نخور بودن،یه پسر عمه داشتم با این که اختلاف سنیمون باهم زیاد بود ولی خیلی باهاش حال میکردم .پسر عمه ام قهوه خونه داشت و من هر وقت پادگان نبودم تو قهوه خونه یا داشتم منچ بازی میکردم یا با گوشی ور میرفتم یا قلیون میکشیدم .سر اصرار پسر عمه ام هر وقت مرخصی بودم شبا میرفتم خونشون واقعیت اوایل خیلی معذب بودم ولی بعد یکی دو ماه دیگه انگاری خونه خودمون بود میرفتم دوش میگرفتم لباسم اونجا بود حتی وقتی میرفتم پادگان گوشیمو میزاشتم خونشون هی این راحتی اوج میگرفت تا جایی پیش رفتیم که عروس عمه ام (آخ) جلوی من با بلوز و دامن میگشت بدون روسری برا پسر عمه ام عادی شده بود این قضیه .داشتیم به خوبی و خوشی خدمتو میگذرونیدم که ، یه روز خیلی خسته و کوفته از پادگان اومدم بیرون و مستقیم رفتم خونه پسر عمه ام،همین که رسیدم یه دوش گرفتمو گرفتم خوابیدم .چشامو که باز کردم به ساعت نگا کردم ۵ عصر بود ۷-۸ ساعت شیرین خوابیده بودم از سر جام بلند شدم حال بیرون رفتن نداشتم تصمیم گرفتم بمونم خونه و قهوه خونه نر totti10...
ما را در سایت totti10 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 109
تاريخ: يکشنبه
5 آذر
1402 ساعت: 19:30